نمونه اول:شخصی ازخوارج به طعنه به امام گفت:پسررسول خدا!چرا حاضر شدی ولیعهد مأمون شوی؟ _بگوببینم پیامبربرتراست یاوصّی؟_پیامبر. _مسلمان برتراست یامشرک؟ _مسلمان. _یوسف پیامبرخدا بود ومن وصّی خدا. عزیزمصرهم مشرک بود ومأمون مسلمان. یوسف ازعزیزخزانه داری راخواست ومن بدون درخواست ناچارشدم بپذیرم.
نمونه دوم:شخصی که دربارحکومتی عهده دارمنصبی بود،به امام نامه نگاشت که می ترسم سلطان ازشیعه بودن من آگاه شود وگردنم رابزند.چه کنم؟آیادردربار همچنان بمانم؟امام درجواب اونوشت:نامه ات راخواندم.می دانم می ترسی امااگرعهده دار منصبی دردرباری به گونه ای عمل کن که مطابق بافرامین ودستورات رسول ا...باشد و یاران ومنشیانت راچنین به کارگیر.اگرغیراز این نتوانستی عمل کنی کاردردربار رارها کن.
دراین دونمونه به خوبی می بینیم که چگونه امام(ع) به هنگام رویارویی بامشکل،باپیش نهادن راه حل های گوناگون به ارزیابی آن می پردازد وپس ازتحلیل منطقی،راه حل مناسبی رابرمی گزیند.