<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>يا علي بن موسي الرضا (ع)</title>
<link>https://shamcevelayat.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 21 Sep 2011 14:48:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>دکتراصلی منوشفاداد</title>
<link>https://shamcevelayat.blogfa.com/post/100</link>
<description>پنجره اتاق رابازمی کنم،نگاهم به گنبد وبارگاه ضامن آهو می افتد.دوباره ازشوق زیارت لبریز می شوم.خورشید باطلوع خودشروع روزدیگری رادراین شهرمقدس اعلام می کند.ازمسافرخانه بیرون می آیم . میرزاآقا بساطش راکنار خیابان پهن کرده.پیرمرد دست فروش باصفایی است،همیشه لبخند می زند،صاحب مسافرخانه می گوید:اوشفایافته امام رضا(ع)است،این موضوع راکه شنیدم باورم نشد.دلم می خواهداز پیرمرد بپرسم ،امارویم نمی شود.امروزآخرین روزی است که درمشهد هستم.روزوداع است،بلیط قطارتهران راگرفته</description>
<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 14:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shamcevelayat</dc:creator>
<guid>shamcevelayat.blogfa.com/post/100</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shamcevelayat.blogfa.com/post/99</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 14:46:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>shamcevelayat</dc:creator>
<guid>shamcevelayat.blogfa.com/post/99</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shamcevelayat.blogfa.com/post/98</link>
<description>آهو از كجا فهميد بايد از تو يارى خواست؟ از پناه تو بايد سايه اى بهارى خواست؟ آهو از كجا فهميد با تو مى شود آرام؟ با نگاه تو آهو پيش پاى تو شد رام تو به مهربان بودن شهره در زمين بودى مهربان فراوان بود مهربان ترين بودى مى دهى نجات از مرگ آهوى فرارى را مى كنى جدا از او ترس و بيقرارى را</description>
<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 12:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shamcevelayat</dc:creator>
<guid>shamcevelayat.blogfa.com/post/98</guid>
</item>
<item>
<title>مهارت تصمیم گیری درسیره ی رضوی</title>
<link>https://shamcevelayat.blogfa.com/post/46</link>
<description>اززندگی امام رضا(ع)به بیان نمونه ای ازمهارت تصمیم گیری می پردازیم: هنگامی که مأمون ولایت عهدی رابه امام رضا(ع)پیشنهادکرد،امام آن رانپذیرفت.مأمون گفت:یکی ازاعضای شورایی که لبه دستور عمرتشکیل شد،پدرت علی بود.عمردستورداده بودهرکس بهانه کند،گردنش رابزند.اکنون تو هم می توانی خواسته ام رانپذیری.امام گفت:من به خواست خودنمی پذیرم.مأمون باعصبانیت گفت:وگرنه وادارت می کنم.آیاخودراازقدرت من درامان می بینی؟سوگندبه خدااگرولایت عهدی رانپذیری،می کشمت.امام فرمودپس شرط</description>
<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 08:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shamcevelayat</dc:creator>
<guid>shamcevelayat.blogfa.com/post/46</guid>
</item>
<item>
<title>مهارت حل مسأله درسیره ی رضوی</title>
<link>https://shamcevelayat.blogfa.com/post/45</link>
<description>نمونه اول:شخصی ازخوارج به طعنه به امام گفت:پسررسول خدا!چرا حاضر شدی ولیعهد مأمون شوی؟ _بگوببینم پیامبربرتراست یاوصّی؟_پیامبر. _مسلمان برتراست یامشرک؟ _مسلمان. _یوسف پیامبرخدا بود ومن وصّی خدا. عزیزمصرهم مشرک بود ومأمون مسلمان. یوسف ازعزیزخزانه داری راخواست ومن بدون درخواست ناچارشدم بپذیرم. نمونه دوم:شخصی که دربارحکومتی عهده دارمنصبی بود،به امام نامه نگاشت که می ترسم سلطان ازشیعه بودن من آگاه شود وگردنم رابزند.چه کنم؟آیادردربار همچنان بمانم؟امام درجواب</description>
<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 08:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shamcevelayat</dc:creator>
<guid>shamcevelayat.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title>قاطعیت در رد خلافت</title>
<link>https://shamcevelayat.blogfa.com/post/44</link>
<description>مأمون می خواست،خلافت ومقام رهبری رابه امام رضا(ع)بسپارد،امام رضا(ع)باکمال صراحت به او فرمود:اگرخداوند خلافت رابه تو سپرده،تو حق نداری آن را به من بسپاری،واگر به تو نسپرده،چیزی که مال تو نیست،نمی توانی به دیگری بدهی. امام با این بیان ،روشن کرد که مقام رهبری از جانب خدا به افراد شایسته داده می شود،ومربوط به مأمون وامثال آن نیست.</description>
<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 08:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shamcevelayat</dc:creator>
<guid>shamcevelayat.blogfa.com/post/44</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shamcevelayat.blogfa.com/post/17</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 07:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shamcevelayat</dc:creator>
<guid>shamcevelayat.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>میوه ی نیمه خورده</title>
<link>https://shamcevelayat.blogfa.com/post/15</link>
<description>آن روز امام رضا(ع)ناراحت بودتنها قدم می زدوآهسته آه می کشید ودرفکر فرو می رفت.دوستان امام با نگرانی در کناردیوارایستاده بودند وزیرچشمی نگاهش می کردند.یکی ازآنها که جوان بود،گفت:من میروم وعلت را می پرسم.شاید اتفاق بدی برایشان پیش آمده!دوستانش گفتند:فکرخوبی است.اگرلازم شد به ماهم اشاره کن که ما هم نزد ایشان بیاییم.جوان جلو رفت بعد ازکمی صبرپرسید:ای پسررسول خداچه شده؟چراغمگین وناراحت هستید؟امام برگشت وبامهربانی به اونگریست.سپس سرش راچرخاند وبه میوه ی نیم</description>
<pubDate>Tue, 20 Sep 2011 07:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shamcevelayat</dc:creator>
<guid>shamcevelayat.blogfa.com/post/15</guid>
</item>
<item>
<title>کارگر بدون مزد</title>
<link>https://shamcevelayat.blogfa.com/post/14</link>
<description>امام رضا(ع)گفت:امشب میهمان ما باش.سلیمان خجالت کشید وگفت:اگر زحمت...امام تبسمی کردوگفت: بیا...امشب برویم به خانه ی ما.سلیمان با خوشحالی زیادی که دردل داشت،راه افتاد.میهمان پسررسول خدا(ص)بودن بزرگترین آرزوی سلیمان در زندگی اش بود.قند توی دلش آب شد.آنها به درخانه امام رضا رسیدند.امام دررا باز کرد ویاالله گفت واورابه درون خانه برد.حضرت وسط حیاط ایستاد وخیره شد به خدمتکارهای خود، سلیمان هم به آنها نگریست.آنها درباغچه خانه مشغول کاشتن گل بودند.چشم امام به</description>
<pubDate>Tue, 20 Sep 2011 07:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shamcevelayat</dc:creator>
<guid>shamcevelayat.blogfa.com/post/14</guid>
</item>
<item>
<title>تشنه زیارت </title>
<link>https://shamcevelayat.blogfa.com/post/97</link>
<description>دریکی ازسفرهای خارجی دردانشگاه کیپتاون،آفریقای جنوبی سخنرانی داشتم که تفسیر برخی ازآیات قرآن کریم پرداختم.بعدازسمینار وهنگام برگشت به تهران به یکی از خان هایی که استاددانشگاه کیپتاون ومسلمان بود دوان دوان خودش رابه فرودگاه رساند ویادداشتی به من داد.یادم می آید که باخودکارقرمز هم نوشته بود.گفت:فلانی ازاینجا تاایران ده،دوازده ساعت پروازهوایی است.من هم اینجامعلمم پول ندارم که بخوام بیام به ایران،ولی دلم پیش امام رضا(ع)است.آرزویم این است که به مشهدبروم وامام</description>
<pubDate>Mon, 19 Sep 2011 13:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shamcevelayat</dc:creator>
<guid>shamcevelayat.blogfa.com/post/97</guid>
</item>
</channel>
</rss>
