يا علي بن موسي الرضا (ع)

سؤال هميشه

گلدسته ات

كهكشانى است

كه سياهى شهر را تكذيب مى كند

پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:

كاشى هاى ايوانت

و اين سؤال هميشه

كه چگونه مى توان آسمانها را

در مربعى كوچك خلاصه كرد.

و پنجره فولاد

التماسهاى گره خورده

و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 10:17  توسط یعقوبی  | 

دکتراصلی منوشفاداد

پنجره اتاق رابازمی کنم،نگاهم به گنبد وبارگاه ضامن آهو می افتد.دوباره ازشوق زیارت لبریز می شوم.خورشید باطلوع خودشروع روزدیگری رادراین شهرمقدس اعلام می کند.ازمسافرخانه بیرون می آیم. میرزاآقا بساطش راکنار خیابان پهن کرده.پیرمرد دست فروش باصفایی است،همیشه لبخند می زند،صاحب مسافرخانه می گوید:اوشفایافته امام رضا(ع)است،این موضوع راکه شنیدم باورم نشد.دلم می خواهداز پیرمرد بپرسم ،امارویم نمی شود.امروزآخرین روزی است که درمشهد هستم.روزوداع است،بلیط قطارتهران راگرفته ام.دلم رابه دریامی زنم وبه اونزدیک می شوم.سلام می کنم وکنارش می نشینم بالبخند جوابم رامی دهد:چیزی می خواستی آقاجون؟نه آقاسید!فقط یک سوال داشتم.بفرما.ازیه بنده خدا شنیدم،امام رضا(ع)شماراشفا داده ،این مسئله حقیقت داره؟پیرمرد چیزی نمی گوید،به فکرفرو می رود،اشک درچشمانش حلقه می زند.شایدناراحت شده باشد.اما پس ازمدتی سکوت رامی شکند،قصه اش طولانیه،حوصله داری گوش بدی؟بله،خیلی مشتاقم.دوره سربازی ژاندارمری مشهدبودم،خدمت که تموم شد،همون جا استخدام شدم،یه روز قرارشد یه گاری فشنگ وباروت ببریم ژاندارمری تربت جام،ما شش نفربودیم،گاری روبه دوتا قاطر بستیم وحرکت کردیم ،بیرون شهرنزدیک یه چشمه آب توقف کردیم،می خواستیم یه کمی استراحت کنیم،یکی ازبچه ها که به صندوق باروت تکیه داده بود،کبریت کشید تاسیگارشو روشن کنه،ناگهان صدای هولناکی بلندشد.صندوق باروت منفجرشد،چندمتر به هواپرت شدم ودوباره به زمین خوردم،سه نفراز بچه ها دردم جان باختند،نمی تونستم از جا حرکت کنم،هردوپام سوخته بود.دراون نزدیکی یه آبادی بود،مردم باعجله خودشونو به من رسوندند.ازشدت دردبی هوش شدم،فقط وقتی به هوش اومدم که منو تومریضخونه لشکری مشهدبستری کرده بودند،یک ماه مشغول معالجه بودند.ازاونجا منتقلم کردن مریضخونه خحضرتی،هشت ماه هم اونجابودم،جراحت وزخمم خوب شد،اما قدرت حرکت نداشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 18:18  توسط یعقوبی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 18:16  توسط یعقوبی  | 

آهو از كجا فهميد
بايد از تو يارى خواست؟
از پناه تو بايد
سايه اى بهارى خواست؟
آهو از كجا فهميد
با تو مى شود آرام؟
با نگاه تو آهو
پيش پاى تو شد رام
تو به مهربان بودن
شهره در زمين بودى
مهربان فراوان بود
مهربان ترين بودى
مى دهى نجات از مرگ
آهوى فرارى را
مى كنى جدا از او
ترس و بيقرارى را

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 16:0  توسط یعقوبی  | 

مهارت تصمیم گیری درسیره ی رضوی

اززندگی امام رضا(ع)به بیان نمونه ای ازمهارت تصمیم گیری می پردازیم: هنگامی که مأمون ولایت عهدی رابه امام رضا(ع)پیشنهادکرد،امام آن رانپذیرفت.مأمون گفت:یکی ازاعضای شورایی که لبه دستور عمرتشکیل شد،پدرت علی بود.عمردستورداده بودهرکس بهانه کند،گردنش رابزند.اکنون تو هم می توانی خواسته ام رانپذیری.امام گفت:من به خواست خودنمی پذیرم.مأمون باعصبانیت گفت:وگرنه وادارت می کنم.آیاخودراازقدرت من درامان می بینی؟سوگندبه خدااگرولایت عهدی رانپذیری،می کشمت.امام فرمودپس شرط دارد._چه شرطی؟_درهیچ امرمملکتی،وهیچ عزل ونصبی دخالت نمی کن «دراین نمونه می بینیم که امام درشرایط ویژه ای قرارگرفته که بایدتصمیم بگیردیکی ازسه راه راانتخاب کند:1_کشته شدن به دست مأمون(که دراین صورت فرصت عظیمی رابرای تبلیغ وترویج اسلام ازدست می داد).2_پذیرش بی قیدوشرط ولایت عهدی(که دراین صورت مأمون به خواسته اش می رسیدوامام رادرنظرمردم شریک اعمال خودجلوه می داد.)3_پذیرش مشروط ولایت عهدی(که دراین صورت هم اعمال نادرست حکومت،ازچشم امام دیده نمی شد وهم امکانی برای تبلیغ وترویج آزادانه ترتشیع به دست می آید.) امام باواقع بینی وسنجیدن گزینه های موجود،تصمیم گرفت که ولایت عهدی رابه طورمشروط بپذیرد.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 12:7  توسط یعقوبی  | 

مهارت حل مسأله درسیره ی رضوی

نمونه اول:شخصی ازخوارج به طعنه به امام گفت:پسررسول خدا!چرا حاضر شدی ولیعهد مأمون شوی؟ _بگوببینم پیامبربرتراست یاوصّی؟_پیامبر. _مسلمان برتراست یامشرک؟ _مسلمان.    _یوسف پیامبرخدا بود ومن وصّی خدا. عزیزمصرهم مشرک بود ومأمون مسلمان. یوسف ازعزیزخزانه داری راخواست ومن بدون درخواست ناچارشدم بپذیرم.

نمونه دوم:شخصی که دربارحکومتی عهده دارمنصبی بود،به امام نامه نگاشت که می ترسم سلطان ازشیعه بودن من آگاه شود وگردنم رابزند.چه کنم؟آیادردربار همچنان بمانم؟امام درجواب اونوشت:نامه ات راخواندم.می دانم     می ترسی امااگرعهده دار منصبی دردرباری به گونه ای عمل کن که مطابق بافرامین ودستورات رسول ا...باشد و یاران ومنشیانت راچنین به کارگیر.اگرغیراز این نتوانستی عمل کنی کاردردربار رارها کن.

دراین دونمونه به خوبی می بینیم که چگونه امام(ع)  به هنگام رویارویی بامشکل،باپیش نهادن راه حل های گوناگون به ارزیابی آن می پردازد وپس ازتحلیل منطقی،راه حل مناسبی رابرمی گزیند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 12:5  توسط یعقوبی  | 

قاطعیت در رد خلافت

مأمون می خواست،خلافت ومقام رهبری رابه امام رضا(ع)بسپارد،امام رضا(ع)باکمال صراحت به او فرمود:اگرخداوند خلافت رابه تو سپرده،تو حق نداری آن را به من بسپاری،واگر به تو نسپرده،چیزی که مال تو نیست،نمی توانی به دیگری بدهی. امام با این بیان ،روشن کرد که مقام رهبری از جانب خدا به افراد شایسته داده می شود،ومربوط به مأمون وامثال آن نیست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 12:0  توسط یعقوبی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 11:29  توسط یعقوبی  | 

میوه ی نیمه خورده

آن روز امام رضا(ع)ناراحت بودتنها قدم می زدوآهسته آه می کشید ودرفکر فرو می رفت.دوستان امام با نگرانی در کناردیوارایستاده بودند وزیرچشمی نگاهش می کردند.یکی ازآنها که جوان بود،گفت:من میروم وعلت را می پرسم.شاید اتفاق بدی برایشان پیش آمده!دوستانش گفتند:فکرخوبی است.اگرلازم شد به ماهم اشاره کن که ما هم نزد ایشان بیاییم.جوان جلو رفت بعد ازکمی صبرپرسید:ای پسررسول خداچه شده؟چراغمگین وناراحت هستید؟امام برگشت وبامهربانی به اونگریست.سپس سرش راچرخاند وبه میوه ی نیم خورده ای نگاه کرد که روی زمین افتاده بود وگفت:این میوه را چه کسی خورده؟مردجوان به طرف دوستانش سربرگرداند.آنها فوری جلو آمدند.مردجوان گفت:این میوه ی نیم خورده را چه کسی خورده؟یکی ازآنها دست به سینه ی خود گذاشت وگفت:من خورده ام...من...!امام که ناراحت شده بودخطاب به اوگفت:چرااسراف می کنی؟چرا به نعمت های خداوند بی اعتنایی؟ مگرنمی دانی که خداوند اسراف کاران را به سختی عذاب می دهد؟مرد به خاطر کاربیهوده ی خود ازامام رضا(ع)عذرخواهی کرد. امام روبه آنان کردوگفت:وقتی که به چیزی احتیاج ندارید،بیهوده آن را مصرف نکنید.هیچ چیز را بی خودی تلف نکنید واگرخودتان به آن نیازندارید،آن را دراختیار نیازمندان قرار دهید.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 11:28  توسط یعقوبی  | 

کارگر بدون مزد

امام رضا(ع)گفت:امشب میهمان ما باش.سلیمان خجالت کشید وگفت:اگر زحمت...امام تبسمی کردوگفت: بیا...امشب برویم به خانه ی ما.سلیمان با خوشحالی زیادی که دردل داشت،راه افتاد.میهمان پسررسول خدا(ص)بودن بزرگترین آرزوی سلیمان در زندگی اش بود.قند توی دلش آب شد.آنها به درخانه امام رضا رسیدند.امام دررا باز کرد ویاالله گفت واورابه درون خانه برد.حضرت وسط حیاط ایستاد وخیره شد به خدمتکارهای خود، سلیمان هم به آنها نگریست.آنها درباغچه خانه مشغول کاشتن گل بودند.چشم امام به کارگری غریبه افتاد.یکی ازخدمتکارها را صدا زد.خدمتکار بزرگتر دست از کارکشید ونزد امام آمد.امام مردغریبه را نشان داد وپرسید:اوکیست؟ خدمتکار گفت:کارگری است که اورا برای کاشتن گل درباغچه رابیل می زد.عرق ازسرورویش جاری بود.امام رضا(ع)پرسید:مزدش راتعیین کرده اید؟خدمتکارگفت:نه!خدمتکارکه کمی جاخورده بود،ادامه داد:هرچه به او بدهیم راضی است وچیزی نمی گوید.صورت امام سرخ شد.ازنگاهش پیدا بود که خشمگین شده است. سلیمان شانه ی اورا گرفت.آقاجان قربانت بروم،خودتان راناراحت نکنید.چیزی که شده! امام(ع)گفت:بارها گفته ام برای کارکسی رانیاورید،مگرآنکه قبلأ مزدش راتعیین کرده باشید.کسی که بدون قرارداد کارمی کند،اگر چندبرابر مزدش هم بگیرد،باز فکرمیکند مزدش راکم داده اند.اما اگرقرارداد داشته باشد،هرگاه به اندازه ی مزدی که تعیین شده پول بگیرد،خشنود می شود.اگرمبلغ بسیارناچیزی هم بر مزدش اضافه کنند،خیلی سپاسگزار خواهد شد.خدمتکار به اشتباه خود پی برد. امام رضا(ع)سلیمان را به درون اتاق خود تعارف کرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 11:27  توسط یعقوبی  | 

تشنه زیارت

دریکی ازسفرهای خارجی دردانشگاه کیپتاون،آفریقای جنوبی سخنرانی داشتم که تفسیر برخی ازآیات قرآن کریم پرداختم.بعدازسمینار وهنگام برگشت به تهران به یکی از خان هایی که استاددانشگاه کیپتاون ومسلمان بود دوان دوان خودش رابه فرودگاه رساند ویادداشتی به من داد.یادم می آید که باخودکارقرمز هم نوشته بود.گفت:فلانی ازاینجا تاایران ده،دوازده ساعت پروازهوایی است.من هم اینجامعلمم پول ندارم که بخوام بیام به ایران،ولی دلم پیش امام رضا(ع)است.آرزویم این است که به مشهدبروم وامام رضاراببینم .دوست دارم همه ی آرامشم رادراقیانوس خورشید وجود وپرتووجود امام رضا(ع)پیداپیداکنم.می دانم که زیارت چقدرآرامش می دهد وآثار زیستی_روانی آن رانیز می دانم ودوست دارم که آنجا درداخل ایران،مشهدمقدس درکنارحرم ازته دل نفس بکشم، سلام بکنم،رضاجان بگویم ولی نمی توانم بیایم.خواهش می کنم که این یادداشت مرا به امام رضا(ع)بدهید.وچون باعجله نوشته شده بود ودرداخل پاکت نکرده بود گفت:می توانیدشماهم بخوانید.داخل هواپیما،یکی ازدوستانم کنارم نشسته بود.نامه راازجیبم درآوردم وشروع کردم به خواندن.نوشته بود امام رضا(ع)غریبم!تومی دانی که نمی توانم بیایم،راه زیاداست.اماآرزودارم که به زیارتت بیایم.دل من ودوستانم وخانواده ام درحرم توست.چون که نمی توانم بیایم وازنزدیک عرض سلامی داشته باشم،به جایش این یادداشت زیارت من راکه ازته دلم نوشته ام، بپذیر.من هم همانطورکه گفته بود به مشهدمشرف شدم ویادداشت این خواهرعزیز رابه داخل ضریح مطهر حضرت انداختم.ازخودم خیلی خجالت کشیدم،یک زن استاددانشگاه که اصلأعربی بلدنیست،توی کشوری که 99درصدغیرمسلمان هستند آن قدر تشنه زیارت حضرت امام رضا(ع)است.آرزودارد که بارگاه امام رضا(ع)راببیند ومی فهمد که زیارت یعنی چه ومی فهمدکه زیارت یعنی چه،دوست دارد بیایدوضریح رادربغل بگیرد.درودیوار حرم رادرآغوش بگیرد وببوسد.اینجاسکوت پروازاست،حرم امام رضا(ع)مکان آرامشگری است.ازاین اماکن بایدحداکثر استفاده رابکنیم.بهترین جا برای تبرک جستن همین جااست.برای همین است که مردم دونه دونه برنج ها راازمهمان سرا برای شفای مریض هایشان جمع می کنند.هرکس ازصدق نیت یک دانه ازبرنج های امام رضا(ع)رامیل کند،آرامش می گیرد،شفا می گیرد،عمرش طولانی می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 17:19  توسط یعقوبی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 16:46  توسط یعقوبی  | 

نشان سبز

فرزندم مرضیه هنگام تولد(1355)یکی ازپاهایش اززانوبه پایین کج بود.من غیراز اوچهار فرزند دیگرداشتم یک پسروسه دختر که اوچهارمین دخترم بودوهنگام تولد آشنایان به من می گفتندکه حتماًناشکری کرده ای ولی همیشه ودرهمه حال شکرگذار خدای متعال بوده وهستم.خلاصه پس ازمراجعه به پزشکان مختلف گفتند:بایدپایش راگچ گرفته تاشاید پایش صاف شودولی پس ازسه ماه وقتی گچ پای نوزاد رابازکردند هیچ تغییری نکرده بود ودکترها گفتند:هیچ فایده ای نداردوپایش به همین حالت باقی خواهدماندو من وخانواده ام مدتی ناراحت وپریشان بودیم تااینکه تصمیم گرفتیم مرضیه رابه مشهد بیاوریم وموقع حرکت ازاصفهان به مشهد،همه فامیل می گفتند:آخرچطور پایی که کج می باشد راامام رضا(ع)صاف می کندولی مابااین حال اورابه مشهدآوردیم وقصدده روزه کردیم تاده روز،همه روزه همه روزه مرضیه رابه حرم می بردم ودخیل می بستم روزدهم بچه ام رابه حرم بردم وگریه بسیارکردم وگفتم یاامام رضا(ع)فرداکه برگردم همه می خندند ومی گویند دیدی ماراست می گفتیم،یاامام رضاشفای بچه ام راازتو می خواهم وبعدنماز حاجتی خواندم وباگریه بسیار ازخودبی خودشدم وخوابم برد.خواب دیدم که آقایی نورانی باشالی سبزبه کنارم آمد وطناب راازپای بچه بازکرد وگفت:بلندشو که زایرکوچک من،زیردست وپای له شد،ناگهان باهمهمه مردم به خودآمدم ودیدم که طفلم نیست وطناب هابا چندین گره که به پای بچه زده بودم بازشده وبچه ام وبچه ام راکه روی دست خادمان امام رضابود دیدم که اورابه علت کسرت جمعیت ازمحل دورکردند پس ازاینکه اورابه من دادند گفتندکه امام رضا نشان سبزی به صورت اثرانگشت برروی زانوی اوگذاشته بود واگراین نشان رابه نامحرم نشان ندهید همیشه باقی است ومابا شکرخداوند ازمشهد به اصفهان حرکت کردیم.وقتی دوباره اوراجهت معاینه به پزشک قبلی نشان دادیم آن دکتر بامقایسه عکس های قبلی که ازپای اوگرفته بودیم،گفت:هیچ اشکالی درپای او وجود وواقعاًبه صورت معجزه آسا وباورنکردنی پای اوکاملاً سالم است.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 15:53  توسط یعقوبی  |